تبلیغات
داستان کوتاه - وحشت زده


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

وحشت زده

نوشته شده توسط:صد سو
یکشنبه 18 مهر 1395-10:07 ق.ظ

در حال راه رفتن در یک خیابان بودم. تمام مغازه ها بسته و یا نیمه بسته بود و هیچ کس در خیابان دیده نمی شد. احساس کردم کفشم در پایم لق می زند. نشستم تا بند آن را ببندم. ناگهان کسی از پشت من را صدا زد. 
- بهزاد!
- بهزاد!
برگشتم تا ببینم که کیست که من را صدا می کند. از وحشت میخکوب شدم . 
هیچ کس نبود! 
 شهر سال هاست که خالی از سکنه است...


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 18 مهر 1395 10:14 ق.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.